تبليغاتX
چشـــــــــم خمار

چشـــــــــم خمار

من نمی گویم سمندر باش یا پروانه باش~~گر که قصد سوختن داری بیا مردانه باش

دروغ

 

 

مثل آب خوردن دروغ میگه هر چی فکر میکنم نمیدونم چه جوری میخواد با وجدانش کنار بیاد 
چند ساله که بهش قول داده باهاش ازدواج میکنه چقدر تاحالا خرجش کرده ولی نمیدونه که داره بهش خیانت میکنه؟


بهش میگم آخه دختر تو که نمیخوایش چرا ادامه میدی؟چرا این همه پول ازش میگیری؟چرا باهاش س ک س داری که اونم فکر کنه عاشقشی و داری از روی عشق س ک س میکنی؟


میگه: خوب باید  قسطامو بدم و ح ش ر م هم بالاس...!!!


بیچاره اون که فکر میکنه قراره این دختر بشه خانومه خونش ولی نمیدونه با 4 نفر دیگم هست.

همه اینا فقط به خاطر اینه که خوشگله همین!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 19:0  توسط غریبه  | 

عشق یا هوس؟؟

 

 

میگه دوست دارم

میگم مگه میشه تو که منو از نزدیک ندیدی چه جوری آخه؟؟

میگه تو چشمات که نیگا میکنم یه جوری میشم؟

میگم از روی یه عکس فقط؟

میگه اگه بیام میذاری چشماتو با خودم ببرم؟

میگم خوب چرا نمیای؟

میگه باید یه جایی رو پیدا کنی تا بتونم بغلت کنم.بوست کنم.لبامو بذارم رو لبات و.....

میگم من جایی رو ندارم اگه واقعا دوسم داری بیا...!!

میگه اگه بیام و نتونم بغلت کنم دیونه میشم...!!

میگم این دوست داشتن نیست یه هوس زود گذره

میگه کمکم کن تا بفهمم چیه

من تو فکرام غرق میشم و به خودم میگم مگه من ج ن د ه ا م؟؟؟؟

 

 

پ.ن : محمد یاوری : آی دختره آی پسره زود سریع خام نشید/ تا بهت گفت که میخواتت سریع عاشقش نشید/ کی میدونه تو دل اون نانجیب چی میگذره/ چه دروغا نمیگه تا بهت دست بزنه

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 9:49  توسط غریبه  | 

شب ها که همه خوابند تازه دیوانگی من بیدار میشود!

 

فرشته نگهبان


مرد داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت:
- اگر یک قدم دیگه جلو بری کشته می شی.
مرد ایستاد و در همان لجظه اجری از بالا افتاد جلوی پاش.مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرشو نگاه کرد اما کسی رو ندید..بهر حال نجات پیدا کرده بود. به راهش ادامه داد.به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت:
- ایست!
مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد.بازم نجات پیدا کرد.مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد من فرشته نگهبانت هستم. مرد فکری کرد و گفت:
-پس اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم تو کدوم گوری بودی?

 

 

 

پ.ن :بازم یکی از اون بی خوابی ها اومده سراغم.چه جالبه دیگه طوری شده که یه ۳۲ ساعت بیدارم ۶ ساعت میخوابم.چقدر بده بی خوابی هزارتا فکر ناجور میاد تو سرم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 1:58  توسط غریبه  | 

سیگار

چقدر دلم یه نخ سیگار می خواد تا این عصبانیت درونم رو که داره داغونم میکنه با دود بیرون بدم.

 

چشم خمار  خستگی و یه نخ سیگار... نشانه ی معتاد بودنه!!! اینا میگن .آه که چقدر احمقن.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 22:24  توسط غریبه  | 

من و خودت

خدایا چقدر دلم گرفته.چی بگم وقتی .... فکر کردم حرفامو شنیدی.نمیدونم شایدم دارم زود قضاوت میکنم راضی ام به رضای تو.

یا علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 19:35  توسط غریبه  | 

یــــــــــــــــلدا

 

هنوز نفهمیدم یلدا چه مزهای داره فکر کنم ۹ یا ۱۰ سالم بود که یه شب یلدا گرفتیم.دیگه هر چی فکر میکنم یادم نمیاد.

 

ولی امشب تو دلم واسه دل خودم با کتاب حافظ  یلدا دارم بدون آجیل و هندونه .

 

تا بعد یا علی

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 20:32  توسط غریبه  | 

بعد از کنکور...

 

خوب کنکورم هم گذشتو رفت منم جا گذشت.ناراحت بودم ولی نه اونقدی که بخوات داغونم کنه.عمرا هم تو کتم نمی رفت که بخوام یک سال بشینم بخونم واقعا مسخره اس این کنکور تو کشور ما.اگه انقد که به خوندن ما قبل از کنکور اهمیت میدن به خوندن تو دانشگاه اهمیت میدادن وضع کشورمون هم بهتر بود.خدا میدونس سالی چقدر نخبه داشتیم.

 

خیلی اتفاقی با یه موسسه خصوصی آشنا شدم.رییس اون دانشگاه با بابام رفیق بود همونم پیشنهاد داد که برم اونجا.خلاصه بعد از دیدن اون دانشگاه و مشاوره و علاقه به کامپیوتر  تصمیم رو گرفتم که برم.

 

اول مهر من دانشجوی رشته IT شده بودم.روز اول تو کلاس ۲۵ نفر بودیم.ولی ترم ۴ شدیم ۱۰ نفر چون درسا واقعا سخت بودن.وارد شدن به این موسسه راحت بود ولی موندن و ادامه دادن سخت  چون واقعا درس خوندن میطلبید.

 

صدقه سر این رشته انگیلیسیمم خوب شد.چون مجبور بودیم یاد بگیریم.کتابا همه انگیلیسی بود و امتحانات به صورت آن لاین یه استاد هندی هم داشتیم که یه کلمه هم فارسی حالیش نبود می اومد درسشو می داد و میرفت.

 

چه روزایی بود من روز به روز پیشرفت میکردم تو درسم و روز به روزم عاشق درسم.هم طراحی سایت رو دوس داشتم هم برنامه نویسی رو.تو بهترین موقعیت بودم چه از نظر درسی چه کاری.تا حدی به اون چیزی که میخواستم رسیده بودم.یه موقعه های آدم فکر میکنه که به همه چی رسیده ولی....

 

۱ سال و نیم گذشت مونده بود ۲ سال دیگه که با رفتن به خارج کشور میتو نستم ۱ ساله تمومش کنم.

تصمیم رو گرفتم که برم شروع کردم به تحقیق در مورد شهر و کشوری که میخواستم برم.قیمت خونه دانشگاه و...تا درخواست ویزا.

 تا اینکه.....

 

تا بعد یا علی.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 12:17  توسط غریبه  | 

درد دل

به نام تو

خدایا چی کار داری میکنی با من.چه جوری داری امتحانم می کنی .مگه نمیدونی من سستم.اینای که داری میذاری سر راهم چیه.خدایا یکی رو برسون که دسمو بگیره.می ترسم که آخرش زمین بخورم.ببین خودت دستمو بگیر.یه راهی بذار جلو پام بدونم چیکار کنم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 11:35  توسط غریبه  | 

من و کنکور

 

پیش دانشگاهیم تموم شد آماده شده ام واسه کنکور چقدر تست زدم مخم سوت میکشه وقتی یادم میاد(معدلم در حد ۱۶ بود ولی عالی تست میزدم انگار ساخته شده بود واسه تست!!!چقد دارم واسه خودم پپسی باز میکنم!!!).دفترچه ها رو دادن که انتخاب رشته کنیم منم مثه بقیه پر کردم و فرستادم.تا روزی که رفتم کارت ورود به جلسه رو بگیرم....

 

انگار آب یخ ریختن رو سرم, نفهمیدم چیکار کردم آخه مگه میشد من رشته ریاضی بودم حالا باید میرفتم هنر امتحان میدادم.به خانومه گفتم من رشته ام ریاضیه ولی تو کارتم نوشته هنر اونم گفت انتخاب اولت یه رشته از زیر مجموعه هنر بوده...

 

هر چی فکر کردم نفهمیدم چطور و از کجا من طراحی صنعتی رو به عنوانه انتخاب اول نوشتم به جای نرم افزار ...حواس پرتیم مثه همیشه کار دستم داده بود.

پی گیری کردم بلکه درست شه ولی نشد که نشد حتی رفتم مرکز آزمون دانشگاه آزاد توی پاسداران ولی اونا حاضر نشدن حتی گوش بدن به حرفام فقط گفتن برو همین هنر رو امتحان بده چون رشته ات ریاضی بوده بهتر از اونای دیگه میتونی تست برنی...!!!!

 

روز امتحان :

حوزه امتحانی دانشکده معماری تو قلسطین

من: ببخشید خانوم میشه من برگمو بدم تموم شد کارم.

مراقب: آخی بمیرم خیلی استرس داری نه؟حالت بده؟

من: نه خوبم.

مراقب: پس چرا به این زودی؟؟؟

من: گفتم آخه عمومیا که آسون بود زدم تخصصی ها هم که مربوط به من نمیشه...!!

مراقب: گفت چطور؟

من: از اول تا آخر داستانو واسش گفتم با چشای گرد شده گوش میداد انگار داره یه داستان شگفت انگیزو گوش میده

مراقب: گفت الان که نمیتوم برگه اتو بگیرم زوده یه کم صبر کن.

من: آخه حوصله ام سر میره منم که اگه بیکار باشم شیطونیم گل میکنه اذیت میکنم

مراقب: خندیدو گفت یه لحظه صب کن الان میام.

من: انتظار...

مراقب اومد با کلی خوراکی کنارم نشست تو نیمکت . نشسیم به خوردن وکلی تعریف همه بچه ها نگامون میکردن احتمالا تو ذهنشون میگفتن این دیگه چه دیوونه ایه.خیلی حال داد تا حالا اینقد یه گپه دوستانه بهم خوش نگذشته بود... 

 

نتیجه کنکور:

یه رتبه سه رقمی یادم نیست درست فکر کنم ۵۳۲ و آخرین فرده فبول شده ۷۳۷

 

اینم از کنکور دادن من.

 

تا بعد یه علی.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 9:43  توسط غریبه  | 

شروع

به نام خدا

 

می نویسم واسه دل خودم از اولش

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 8:56  توسط غریبه  |